کاش می دونستی ...
انگشتام ...
چقدر بی تاب ، پر کردن فاصله ی میون انگشتاته !!!
.
.
.
... همین
بیا به گردن من حلقه کن دو دستت را
که پشت پا به تمام بساط غم بزنیم !
اگر چه بین من و تو زمان شده مانع
بیا زمین و زمان را گره به هم بزنیم !
به ناملایمات روزگار خنده کنیم
حماسه های پر از عشق را رقم زنیم ...
.
.
... همین
بیهوده تلاش نکن ...
پاره کردن نامه ها !!
سوزاندن عکس ها ...
انکار آنچه بین ما بوده ... !!
بازهم نمی تواند !
راهی باشد برای ...
محو کردن لحظه هایی که ...
کنارهم از احساسمان ساخته ایم ...!!
.
همین...
آدمی در آغوش خدا غمی نداشت
پیش خدا حسرت هیچ بیش و کمی نداشت
دل از خدا برید و در زمین نشست
صد بار عاشق شد و دلش شکست
به هر طرف نگاه کرد راهش بسته بود
یادش آمد یک روز دل خــــدا را شکسته بود
.
... همین
سیه چشمی به کار عشق استاد
به من درس محبت یاد می داد
مرا از یاد برد آخر ولی من
به جز او عالمی را بردم از یاد
.
.... همین