بیا به گردن من حلقه کن دو دستت را
که پشت پا به تمام بساط غم بزنیم !
اگر چه بین من و تو زمان شده مانع
بیا زمین و زمان را گره به هم بزنیم !
به ناملایمات روزگار خنده کنیم
حماسه های پر از عشق را رقم زنیم ...
.
... همین
در دلِ من چیزیست، مثلِ یک بیشه ی نورمثلِ خواب دمِ صبحو چنان بی تابمکه دلم می خواهد، بدوم تا تهِ دشتبروم تا سرِ کوهدورها آواییست که مرا می خواند... "سهراب سپهری"
در دلِ من چیزیست، مثلِ یک بیشه ی نور
مثلِ خواب دمِ صبح
و چنان بی تابم
که دلم می خواهد، بدوم تا تهِ دشت
بروم تا سرِ کوه
دورها آواییست که مرا می خواند...
"سهراب سپهری"