وقتی تو نیستی
نه هست های من چونانکه بایدند ...
نه بایدها مثل همیشه…
آخرحرفم و حرف آخرم با بغض می خورم عمری است
لبخندهای لاغر خود را ، در دل ذخیره می کنم
باشد برای روز مبادا...
اما در صفحه های تقویم روزی به نام روز مبادا نیست
آن روز هرچه باشد روزی شبیه دیروز
روزی شبیه فردا
روزی درست مثل همین روزهای من ست...
اما چه کسی می داند؟ شاید امروز نیز مبادا باشد...!
وقتی تو نیستی نه هست های من چونانکه بایدند نه باید ها ...
هر روز بی تو ، روز مباداست!
... همین
ﺍﻋﺘﺮﺍﻑ ﻣﯿﮑﻨﻢ ﯾﮑﯽ ﺍﺯ ﺗﻔﺮﯾﺤﺎﺕ ﺩﻭﺭﺍﻥ
ﮐﻮﺩﮐﯿﻢ ﺍﯾﻦ ﺑﻮﺩ ﮐﻪ ﯾﻪ ﻣﮕﺲ ﻣﯿﮕﺮﻓﺘﻢ ﺑﻬﺶ
ﻧﺦ ﻣﯽ ﺑﺴﺘﻢ ﺑﻌﺪ ﯾﮑﯽ ﺩﯾﮕﻪ ﻫﻢ ﻣﯿﮕﺮﻓﺘﻢ
ﺑﺎﻟﻬﺎﺷﻮ ﻣﯿﮑﻨﺪﻡ ﻣﯿﺒﺴﺘﻤﺶ ﺍﻭﻥ ﺳﺮ ﻧﺦ, ﺑﻌﺪ ﻣﮕﺲ
ﺳﺎﻟﻤﻪ ﭘﺮﻭﺍﺯ ﻣﯿﮑﺮﺩ ﻭ ﺍﯾﻦ ﯾﮑﯽ ﺭﻭ ﺑﮑﺴﻞ
ﻣﯿﮑﺮﺩ ﻣﯿﺒﺮﺩ ﺑﺎ ﺧﻮﺩﺵ |:
ﻻﻣﺼﺐ ﺻﺤﻨﻪ ﯼ ﭘﺮﺍﺣﺴﺎﺳﯽ ﺑﻮﺩ
like
آرامم

کنار ِ بغض هایم
که راه ِ گلو را بسته اند
بین موج های ساحل
میخواهم در خیالــــم، نقش پاهایت را
به تصویر بکشم...
سلام ممنون از حضورتون
ممنون از حضورتون… :-*
گفتم دست هایت را ...
.
...
برای من بگذار و برو ...
من می توانم بدون تو ...
با سایه های دست های تو روی دیوار،زندگی کنم ...
مـمـنـونـ از حـضـورتـ .